ورود |
 
  
تاریخ ایجاد: دوشنبه 08 فروردین 1392 تعداد بازدید: 1464 تعداد نظرات ارسالی: 1 نویسنده: host
در مجلس شیخ فریدالدین عطار نیشابوری ( حبیب عجمی)

بنام پروردگار بخشنده و مهربان

بنام پروردگار بخشنده و مهربان

ذکر حبیب عجمی ، رحمته الله

روایت اول : نقل است که . . . . در ابتدا مال دار و ربا ستاننده بود ،در بصره .

هر روز به تقاضای معاملی رفتی ، اگر سیم بدادندی نیک ، اگرنه پایمزد بستندی و قوت روز از آن ساختی .

تا اینکه روزی به تقاضایی رفت ، آن شخص در خانه نبود . زنش گفت : من هیچ ندارم که به تو دهم ، الَا گردنی گوشت مانده است . اگر بخواهی به تودهم . آن بستد و به خانه برد و زن را فرمود : تا دیگ بر نهد ، زن گفت : هیزم و نان نیست ، رفت و ستد و آورد . زن طعام ساخت .

سایلی آواز داد ، حبیب بانگ بر وی زد . گفت : بدین قدر که به تو دهیم توانگر نشوی ولی ما درویش شویم . سایل ناامید بازگشت .

زن چون بر سر دیگ رفت که طعام آورد ، طعام در دیگ خون شده بود ، بترسید، ! حبیب را آواز دادو گفت : بیاو بنگر به شومی آن که بانگ بر سایل زدی ، چه شد .

حبیب چون آن حال مشاهده کرد ، آتشی در دل وی افتاد و پشیمان شد .

روز دیگر بیرون آمد تا سیمها و مطالبات خود باز ستاند ودیگر به ربا ندهد ، و روی به مجلس حسن بصری نهاد ، آن روز آدینه بود ، کودکان در راه بازی میکردند ، چون حبیب برسید ، با یکدیگر گفتند،دور شوید تا گرد پای حبیب ربا خوار بر ماننشیند که همچون وی بدبخت شویم . حبیب را این سخن سخت آمد ، و برفت و توبه کرد . در مجلس حسن بصری وعظ او در دلش تاثیری عظیم کرد و از هوش برفت .

و چون از مجلس بیرون آمد ، وام داری او را دید . خواست که از حبیب بگریزد .حبیب گفت مگریز ، که تا کنون تو را از من میبایست گریخت ، اکنون مرا از تومیباید گریخت .

چون بازگردید ، کودکان در راه بودند ، با یکدیگر گفتند :دور شوید که گرد ما بر حبیب تائب ننشیند که دربرابر خداوند گنهکار شویم .

حبیب گفت : الهی بدین یکساعت که با تو آشتی کردم ، نام من به نیکی ظاهر کردی ،و طبل دلها بر من زدی .

پس منادی کرد : هر که را به حبیب چیزی می باید داد ، بیایدو خط خود باز ستاند . جمله جمع شدند و مالها که جمع کرده بود جمله صرف کرد و قباله ها باز داد .تا چنان شد که هیچ نماند . یکی آمد و دعوی کرد و هیچ نبود که بدو دهد، چادر زن بدو داد . دیگری دعوی کرد ، پیرهنی که پوشیده بود به وی داد و خود برهنه بماند .

روایت دوم : نقل است که . . . . .بر لب فرات صومعه ای ساخت و در آنجا به عبادت مشغول شد . به روز از حسن بصری علم آموختی و همه شب عبادت کردی .

او را از آن جهت عجمی گفتندکه قرآن نتوانستی خواند.

چون مدتی بر آمد زن او بینوا شد . گفت : نفقه میباید ،

حبیب به روز به صومعه میرفت و به عبادت مشغول می شد . و به شب باز خانه می آمد .

زن گفت : چیزی نیاوردی ؟ حبیب گفت : آنکس که من برای او کار کردم ، کریم است . از کرم او شرم داشتم که چیزی خواهم ، او خود چون وقت آید بدهد و میگوید که به هر ده روز مزد میدهم .پس عبادت میکرد تا ده روز تمام شد . روز دهم اندیشه کرد که : امشب چه به خانه برم ؟

بدین تفکر فرو رفت ، حق تعالی حمالی را به در خانه اوفرستاد ، با یک خروار آرد ، و حمالی دیگر با یک مسلوخ (حیوان ذبح شده ، پوست کنده و آماده مصرف ) و حمالی دیگر با عسل و روغن وجوانی ماهروی با صرَه یی سیصد درم ،و زن حبیب را گفت که : این ، خداوندگار فرستاده است و میگوید حبیب را بگوی تا در کار افزاید ، تا ما در مزد افزاییم . این بگفت و برفت .

چون شب در آمد ، حبیب متفکر و غمگین به خانه آمد ، بوی طعام شنید ،

زن استقبال کرد و گفت : کار از برای که میکنی ؟ میکن که نیکو مهتری است ، با کرم و شفقت ، امروز چندین و چندین چیز فرستاد و گفت : حبیب را بگوی در کار افزاید تا ما در مزد افزاییم .

حبیب گفت : عجب ده روز کار کردم با من این نیکی کرد ، اگر بیشکنم دانی که چه کند ؟

پس به کلٌیت ، از دنیا اعراض کرد و روی به حق تعالی آورد تااز بزرگان مستجاب الدٌعوه گشت .

روایت سوم : نقل است که . . . . روزی زنی بیامد و بسیار بگریست که :پسری غایب دارم و مرا در فراق او طاقت نمانده ، از بهر خدا دعایی کن تا به برکت آن دعا پسرم باز آید ،

گفت :  ( هیچ سیم داری ) ، گفت : ( دو درم ) . بستد و به درویشان داد و دعا کرد و گفت : (( برو که برسد )) . هنوز به خانه نیامده بود که پسرش به خانه آمده بود . گفت : ای پسر حال تو چگونه بود ؟ گفت : من به کرمان بودم ،استاد مرا به طلب گوشت فرستاد ، به بازار به گوشت خریدن بودم ، بادی در آمد و مرابربود ، و آوازی شنیدم که ای باد او را به خانه خود باز رسان . به برکت دعای حبیب و برکت آن دو درم که به صدقه داد . .

اگر کسی گوید که باد چگونه آرد ؟ بگوی : چنان که شادُروان سلیمان را – علیه السلام – یک ماهه راه به یک روز میبردو تخت بلقیس را به طرفه العین به سلیمان – علیه السلام – باز رساند .

روایت چهارم : نقل است که . . . . در بصره خانه ای داشت برِ چهار سو وپوستینی داشت که دایم آن پوشیدی ، وقتی ، به طهارت رفت ، و پوستین برِ چهار راه بنهاد ، حسن بصری آنجا رسید . آنجا بایستاد تاحبیب بیامد ، حبیب گفت : ای امام مسلمانان چرا ایستاده ای ؟ گفت : ای حبیب ندانی که پوستین برِچهار سو نباید گذاشت ؟ که ببرند . و به اعتماد که رها کردی ؟ گفت : به اعتماد آنکه تو را اینجا باز داشته است تا نگه داری .

روایت پنجم :  نقل است که . . . حسن پیش حبیب آمد ، و قرص جوین با پاره ای نمک داشت ، و پیش حسن بنهاد و حسن می خورد .

سایلی آواز داد ، حبیب آن از پیش حسن برداشت ، و به سایل داد . حسن گفت : ای حبیب تو مردی شایسته ای ، اگر پاره ای علم داشتی بِه بودی .که این قدر نمی دانی که نان از پیش مهمان بر نمی باید داشت . پاره ای به سایل می باید داد و پاره ای بگذاشتن .

حبیب هیچ نگفت . ساعتی بگذشت ، غلامی می آمد و خوانی بر سر ، وبره ای بریان با حلوای پاکیزه و غلامی با پانصد درم ، در پیش حبیب نهاد . حبیب سیم به درویشان داد . و نان بخوردند . گفت : ای استاد تو نیک مردی ، اما اگر پاره ای یقین داشتی ، بِه بودی ، تا هم علم بودی و هم یقین . که علم با یقین می باید .

روایت ششم : نقل است که . . . . نماز شامی حسن بصری به صومعه حبیب رسید و حبیب نماز را شروع کرده بود ، و الحمد را الهمد میخواند ، حسن گفت : نماز از پی او درست نباشد. تنها نماز کرد .         آن شب خدای را – جلُ جلاله – به خواب دید . گفت : الهی رضای تو در چیست ؟.                                       گفت : ای حسن ! رضای ما یافته بودی ، قدرش ندانستی . گفت: بار خدایا آن چه بود ؟. گفت : نماز از پی حبیب گذاردن . که آن نماز بهترین نمازهای عمر تو بود . اما تو را ، راستی عبادت ، از صحت نیت باز داشت . بسی تفاوت است از زبان راست کردن ، تا دل راست کردن .

روایت هفتم : نقل است که . . . . حسن از ماموران حاکم بگریخت . و به صومعه حبیب شد.                 ماموران پرسیدند حبیب را که :  ( حسن ) کجاست ؟ .  گفت در صومعه . در شدند ولی حسن را نیافتند . بیرون آمدند و حبیب را گفتند : ( آنچه حاکم با شمامیکند لایق است ) ، زانکه همه دروغ میگویید .

 حبیب گفت حسن  آنجاست اگر تو او را ندیدی من چکنم ؟.  دگر بار در شدند و احتیاط کردند .  ندیدند و برفتند .

حسن از صومعه بیرون آمد و گفت : ای حبیب حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی ؟ .              حبیب گفت : ای استاد : به سبب راست گفتن من خلاص یافتی ، که اگر دروغ گفتمی هر دو هلاک شدیمی . حسن گفت : چه خواندی که مرا ندیدند ؟.

گفت : ده بار  آیةالکرسی  و  ده بار  آمن الرسول  و  ده بار قل هوالله احد  .  و گفتم الهی حسن را به تو سپردم .

روایت هشتم : نقل است که . . . . احمد حنبل و شافعی نشسته بودند که حبیب پدید آمد . احمد گفت : از وی سوال کنیم . امام شافعی گفت مکن که ایشان قومی عجیب باشند . چون حبیب برسید احمد گفت : چه گویی در حق کسی که از پنج نماز ، یکی از آن فوت شود و نداند که کدام نمازاست چه باید کرد ؟ . حبیب گفت : این دل کسی بٌوَد که از خدای – عزوجل - غافل بود . او را ادب باید کرد و هر پنج نماز راقضا باید کرد . احمد در جواب او متحیر شد .امام شافعی گفت : نگفتم که نباید از ایشان سوال کرد ؟ .

روایت نهم : نقل است که . . . . حبیب در خانه ای تاریک ، یک سوزن از دست در افتاد . خانه روشن شد . حبیب دست بر چشم نهاد و گفت : نی نی ، ما سوزن جزءبه چراغ ندانیم جست .

روایت دهم : نقل است که . . . . از او پرسیدند ، رضا در چیست ؟ . گفت : دردلی که در او غبار نبود . و هر گه پیش او قرآن خواندندی ، بگریستی .

گفتند : تو عجمی ای . و قرآن عربی ، و تو آنرا معنی نمی دانی ، گریه از چیست ؟ . گفت : زبانم عجمی است ، امادلم عربی است .  

 

 

 
  

 

 

  

 

print



rating
  نظرات

profile photo نظر جدید شناختن نوابغ عرفانی

نظر جدید با تشکر از همه شما عزیزان که ما را با نوابغ عرفانی آشنا می کنید .

ارسال توسط zizi در تاریخ 1392/04/01 03:49:13 ب.ظ

نام
ایمیل
وب سایت
عنوان
نظر
کد CAPTCHA
وارد نمودن کد
طراحی سایت توسط