ورود |
 
  
تاریخ ایجاد: دوشنبه 08 فروردین 1392 تعداد بازدید: 910 تعداد نظرات ارسالی: 2 نویسنده: host
(( چشمان منتظر ))

بنام یزدان پاک

سرم را میان دو دست گرفته و غرق در افکار خودم بودم ، که ناگهان احساس کردم چیزی افکارم رو به هم میریزه ، هر چه تلاش کردم که دوباره به اونا نظمی بدم ، قادر به

آ ن نبودم ، و نیروی عجیبی داشت جایگزین افکارم می شد .

کم کم مجبور شدم تسلیم بشم و فکرم رو آزاد کردم . نا گفته نماند که یک حال عجیبی داشتم ، حالتی مثل ترس و آرامش ، خیلی زود اون حس جدید جایگزین افکارم شد ، و

آروم آروم دیدم نیرویی خاطرات چندین سال پیش رو از توی آرشیو مغزم بیرون و پیش رویم قرار داد .

نا خود آگاه اتفاقاتی که چند سال پیش برای من و خوانواده ام افتاده بود مثل یک کتاب پیش چشمم باز و کسی اونا رو برام مرور میکرد .

او برای من اینطور مرور کرد که : یادته داشتی از اصفهان به مقصد تهران حرکت میکردی ، زمانی که ماشینو روشن کردی و قبل از اینکه اونو حرکت بدی صدای افتادن

یه جسم فلزی رو از زیر ماشین شنیدی ؟ ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردی پیاده شدی و اومدی توی پارکینگ و کف اونو با دقت بررسی کردی و چون جاده رو پیش رو

داشتی با حوصله بیشری جستجو کردی ، ولی چیزی دستگیرت نشد ، با تعجب اومدی بیرون و زیر ماشین رو نگاه کردی ، بازم موردی ندیدی ، برای اطمینان بیشتردرب

موتور رو باز کردی و داخل اونو بررسی کردی ، اما ..... بازم متوجه چیزی نشدی . بسم الله گفتی و برای اطمینان و ایمنی بیشتر صدقه کنار گذاشی و با نام خدا حرکت

کردی .

جاده رو پشت سر میگذاشتی ، از پیچهای مختلف ، سر بالایی ، سرازیری ، مناطق مختلف ، از ماشینها سبقت میگرفتی ، اتوبوس ، کامیون ، تریلی ، حتی به خوبی به یاد

داری که یک بار که داشتی از یک تریلی سبقت میگرفتی شرایط جاده به شکلی بود که مجبور بودی کاملا مماس با تریلی سبقت بگیری .

ولی از اول حرکت دایم در فکر اون صدا بودی و مرتب جاهای مختلف ماشین رو توی ذهنت بررسی میکردی ، تا اینکه آروم آروم این افکار در ذهنت کم رنگ میشد تا

جایی که زمانی که رسیدی به تهران کاملا از ذهنت پاک شده بود .

فردای اون روز ، صبح عازم محل کارت شدی ، از کوچه پس کوچه های پل رومی عبور میکردی و توی اون محل به اجبار سرعتت کم بود ،

حالا زمان اون رسیده بود که باید مشکل ماشین رو میفهمیدی ، به همین دلیل ناگهان صدای عجیب و بلندی رو از توی موتور شنیدی و به یک باره کنترل فرمان از دسست

خارج شد ، و فرمان ماشین به سمت راست چرخید و هرچه تلاش کردی بی فایده بود ، تا اینکه به سختی و درست زمانی که میخواستی با دیوار یک باغ برخورد کنی ،

ماشین متوقف شد .وحشت زده از ماشین پیاده شدی ، درب موتور رو باز کردی ، بخار شدیدی از توی موتور بلند شده بود و سمت راست موتور افتاده و کاملا نزدیک به

زمین بود ، برای چند لحظه وحشت زده ایستاده بودی و نظاره گره اون صحنه بودی . تا اینکه یک دفعه به یاد اون صدا افتادی ، با خودت گفتی خدای من این امکان نداره ،

یعنی از اصفهان تا تهران موتور ماشین به یک پیچ وصل بوده ؟ توی جاده با اون سرعت ، توی دست اندازها ، توی سبقت ها ، اگر اون لحظه که داشتم از تریلی سبقت

میگرفتم این اتفاق افتاده بود حتما با ید زیر چرخهای تریلی له میشدیم و هر چه بیشتر مرور میکردی و لحظات رو به یاد می آوردی وحشتت بیشتر میشد ، رنگ به چهره

نداشتی ، تا اینکه کم کم آروم شدی و مرتب خدا رو شکر میکردی که این اتفاق توی جاده نیفتاد ، بعد با خودت فکر کردی من که کف پارکینگ رو با دقت نگاه کردم ، پس

چرا چیزی ندیدم ؟

درسته پیچ دسته موتور ماشین همونجا توی پارکینگ بود ، ولی قرار نبود که اون موقع تو اونو ببینی .

شما انسانها با خودتون فکر میکنید که پدر و مادر شما رو به دنیا آورده البته به این حقیقت رسیدید که خداوند شما را خلق کرده ، اما به این باور نرسیدید که بعد از خلق شما

هم ، هر آنچه دارید از فضل و کرم خداست و هر زمان که او اراده کند

هر آنچه را که خود را متصرف در آن میبینید میتواند برای همیشه از شما بگیرد . ویا بطور موقت شما را از آن نعمت منع کند ولی از آنجائیکه مشیت خدا بر این قرار گرفته

که تا عمر طبیعی از آن نعمات استفاده کنید ، فقط در مواقعی که صلاح بداند و خیر شما بنده ها در آن باشد آن عضو و یا آن نعمت را بطور دائم یا موقت از شما سلب میکند ،

ولی شما بندگان این کار را به شانس یا بد شانسی خود ربط می دهید .

و این را بدانید که من در همه حال و در هر کجا با شما هستم و دائم به مراقبت از شما مشغولم .

حالا با گذشت سالها از اون اتفاق همه چیز را فراموش کردی و اینقدر به دنیا مشغول شدی که این فرصت را از خود گرفتی که به من نگاه کنی ، کسی که در خواب و بیداری

مراقب و منتظر یک نگاه شماست . . . . . . .

بغض را گلویم رو بسته بود، حال بسیار بدی داشتم ، بسختی تنفس میکردم ، نفسم سنگینی میکرد ، از شرم و خجالت جرات نداشتم سرم رو بالا کنم ، دلم میخواست زمین دهن

باز میکرد و منو با خودش فرو میبرد ، به این نقطه که رسیدم سکوتی سنگین اطرافم حکمفرما شده بود ، و به وضوح حضور خداوند رو احساس میکردم . میدونستم که او

منتظر بود که من حرفی بزنم . ناگهان بغضم ترکید سرم را روی زمین گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم ، گریه ای که فکر نمی کردم به این زودیها قطع بشه ، در اون حال

از خودم متنفر شده بودم ، نمیدونستم چه کاری باید انجام بدم ، تنها کاری که نا خود آگاه انجام میدادم گریه تلخ بود ، اشکم ، صورتم وزمین را خیس کرده بود .

کم کم آروم شدم ولی هنوز توی دلم گریه میکردم و به خودم لعنت میفرستادم  جرات نداشتم سرم رو بالا کنم  داشتم با خودم کلاما تی را که ندامت و پشیمانی ام را ، بدبختی و

عجزم رو نشون بده آماده میکردم .

پس از مدتی که به آرامش کامل رسیدم ، احساس کردم حال خیلی خوبی دارم ، تمام بغض و سنگینی که در خودم احساس میکردم ، جای خودش رو به آرامشی زیبا داده بود

آرامشی که با هیچ چیز در دنیا اونو عوض نمی کردم ، آروم آروم سرم رو بلند کردم و. . . . .  ساعتها باهاش حرف زدم ، دلم نمی خواست اون حال تموم بشه ، خودم رو در

آغوش پر از مهر و محبتش دیدم ، در اون لحظه احساس کردم به همه چیز رسیدم .   در اون لحظه با هاش عهد بستم که دیگه هیچ وقت از یاد و ذکرش غافل نشم ، و. . . . .

.     ( با تمام وجود و از ته قلبم به خدا قسم فریاد زدم خدایا دوستت دارم )

حالا همیشه خودم رو در پیشگاهش میبینم وبیشتر اوقات در خلوتم باهاش راز و نیاز میکنم و یک لحظه از یادش غافل نمیشم ، و کاری رو انجام میدم که او دوست داره .








print



rating
  نظرات

profile photo Woah nelly, how abou

Woah nelly, how about them apepsl!

ارسال توسط Krystalyn در تاریخ 1394/01/20 05:57:49 ب.ظ
profile photo خدا کجایی؟

من این روزها خدا رو گم کردم، در واقع اون منو گم کرده. هر چی صداش میزنم پیداش نمیشه. درست یک سال شده اما رفته. شاید اونهم مثل بقیه از من خسته شده باشه. خودم از خودم خسته شدم. بریده ام از این زندگی تکراری و بی کسی. به هر دری میزنم دراش به روم بسته میشه. میخوام مثل پرنده باشم و پرواز کنم. از قفس دنیا خسته شدم...........خیلی دلم پره. کاش برگردی خدا جونم
آخ دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کی تموم میشی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال توسط Eli در تاریخ 1392/03/30 10:56:52 ب.ظ

نام
ایمیل
وب سایت
عنوان
نظر
کد CAPTCHA
وارد نمودن کد
طراحی سایت توسط