ورود |
 
  
تاریخ ایجاد: شنبه 24 خرداد 1393 تعداد بازدید: 340 تعداد نظرات ارسالی: 0 نویسنده: studio57
در مجلس شیخ فرید الدین عطار نیشابوری ( ابراهیم ادهم )



بنام پروردگار بخشنده و مهربان

ذکر ابراهیم ادهم ، رحمه االله علیه  ( قسمت اول )

روایت اول-  نقل است که . . . .. او پادشاه بلخ بود ، ابتدای حال او آن بود در پادشاهی ، که عالمی به زیر فرمانداشت . و چهل سپر زرین در پیش و چهل گرز زرین در پس او میبردند .

یک شب بر تخت خفته بود ، نیمه شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام بود .

گفت :  (( کیست ؟ )) .

گفت : (( آشنایم ، شتر گم کرده ام )) .

گفت : (( ای نادان ! شتر بر بام می جویی ؟ شتر بر بام چگونه باشد ؟ ))

گفت : (( ای غافل ! تو خدای را بر تخت زرین و جامه اطلس میجویی ،  شتر بر بام جستن از آن عجیب تر است؟ ))

از این سخن هیبتی در دل وی پدید آمد و آتشی در دل وی پیداگشت  ، متفکر و متحیر و اندوهگین گشت  .

 و در روایتی دیگر گویند که  :

روزی بار عام بود ، ارکان دولت هر یکی بر جای خود ایستاده بودند و غلامان در پیش او صف زده ،

ناگاه مردی با هیبت از درب در آمد –چنانکه هیچکس را از خدم وهشم زهره آن نبود که گوید که : تو کیستی ؟  و به چه کار می آیی ؟ - آن مرد همچنان میآمد تاپیش تخت ابراهیم  .

ابراهیم  گفت :  (( چه میخواهی ؟ ))

گفت : در این رباط ( کاروانسرایی که فقرا را در خود جای دهد ) فرو می آیم .

گفت : (( این رباط نیست ، سرای من است )) .

گفت :  (( این سرایپیش از این از آن که بود ؟ ))

گفت : (( از آن پدرم ))  .

گفت : (( گفت پیش از او از آن که بود ؟ )) .

گفت : (( از آن فلان کس )) .

گفت :  (( پیش از اواز آن که بود  ؟ )) .

گفت :  (( از آن پدرفلان کس )) .

گفت : (( همه کجا شدند ؟ )) .

گفت : (( همه برفتند و بمردند )) .

گفت : (( این نه رباط باشد ؟  که یکی می آید و یکی میرود )) .

این بگفت و به تعجیل از سرای بیرون رفت . ابراهیم  درعقبش روان گشت و آواز داد  و سوگند داد که  (( بایست تا با تو سخنی گویم ))  . بایستاد .

گفت : (( تو کیستی و از کجایی که آتشی در جانم زدی  ؟ )) .

گفت :  (( ارضی وبحری و بری و سمایی ام . نام معروف من خضر است))  .

گفت : (( توقف کن تا به خانه روم و باز آیم  )) .

گفت : (( الامرٍٍُ اعجلُ مِنذلک )) . و ناپدید گشت .  سوز ابراهیم زیادت شد و دردش بیفزود.

گفت :  تا این چه حالت است ، که به شب دیدم و به روز شنیدم ؟ !

گفت : (( اسب زین کنند که به شکار میروم  ، تا این حال به کجا خواهد رسید ؟ )) .

بر نشست و روی به صحرا نهاد ، چون سراسیمه ای در صحرا میگشت چنانکه نمی دانست که چه میکند ، در آن حال بود که از لشکر جدا شد و دور افتاد . .. . آوازی شنید . . . . که : (( بیدار باش )) .

او ناشنیده کرد ، دوم بار همان آواز شنید ، باز ناشنیده کرد، سیم بار خویشتن را از آنجا دور میکرد و ناشنوده میکرد . برای بار چهارم  آوازی شنید که : (( بیدار گرد پیش از آنکه بیدارت کنند ))  . چون این خطاب بشنید ،یکباره از دست برفت . ناگاه آهویی پدید آمد . برای آنکه از آن حال رها شود ،خویشتن را بدو مشغول گردانید .  آهو به سخن آمد و گفت :

مرا به صید تو فرستاده اند نه تو را به صید من . تو مرا صید نتوانی کرد ،

تو را از برای این آفریده اند که بیچاره یی را به تیر زنی وصید کنی ؟  (( هیچ کار دیگری نداری ؟ )) .

ابراهیم  گفت : (( آیا این چه حالت است ؟ )) . روی از آهو بگردانید ، همان سخن که از آهو شنید را از قربوس زین اسب بشنید . جزعی و خوفی در وی پدید آمد ، و کشف زیادت گشت .

((( چون حق تعالی خواست که کار تمام کند )))

بار دیگر از گوی گریبان شنید ،کشف ، آنجا تمام شد و ملکوت بر او بر گشادند و واقعه رجال الله مشاهده نمود . و یقین حاصل کرد .

و گویند آنچنان بگریست که همه اسب و جامه او از آب دیده ترشد  و توبه نصوح کرد و روی از راه یک سونهاد .

در راه شبانی را دید نمدی پوشیده و کلاهی از نمد بر سرنهاده  و گوسفندان در پیش کرده ، بنگریست ،غلام او بود ، قبای زربفت بیرون کرد و به وی داد و گوسفندان به وی بخشید ، و نمداو بگرفت و در پوشید و کلاه او بر سر نهاد .و بعد از آن پیاده در کوه ها وبیابانها می گشت و بر گناهان میگریست ،  تابه مرو رسید ، آنجا پلی دید و نابینایی که هنگام عبور از پل واژگون گشت

گفت :  (( اللهم احفظه )) . معلق در هوا بایستاد، وی را بگرفتند و بر کشیدند .و در ابراهیم خیره بماندند . 

پس از آنجا برفت تا به نیشابور رسید . گوشه ای خالی می جست تا به طاعت مشغول شود

غاری است آنجا ، مشهور ، 9 سال در آن غار ساکن بود ، در هرخانه ای 3 سال .

که داند ؟  که در آن غار شبها و روزها چه مجاهده کشیدی  . روزپنجشنبه بالای غار آمدی و پشته ای هیزم جمع کردی و صبحگاه به نیشابور بردی وبفروختی  و نماز آدینه بگذاردی و بدان سیم نان خریدی و نیمه ای به درویش دادی و نیمه ای به کار بردی و تا هفته دیگر بدان قناعت کردی و احوال و روزگارش بدان منوال گذشتی .

روایت دوم : نقل است که . . . . زمستان ، شبی در آن غار بود ، و شبی بود سرد ، و او یخ شکسته بود و وضو آورده ، تا سحر گاه در نماز بود ، وقت سحر بیم بود که از سرما هلاک شود ، مگر به خاطرش آمد که آتشی باید ویا پوستینی ، هم در آنساعت پوستینی پشت او گرم کرد . تا در خواب شد .

چون از خواب بیدار شد ، بنگریست ، و آن پوستین اژدهایی بودبا دو چشم چون دو قدح عظیم – ترسی در دل او پدید آمد ،

گفت : خداوندا ! این بصورت لطف بر من فرستادی ، اکنون درصورت قهرش می بینم  ، طاقت نمی دارم ،اژدها روان شد و دو سه بار روی در زمین مالید در پیش وی ، و ناپدید شد و برفت .

روایت سوم : نقل است که . . . . چون از بلخ برفت ، او را پسری مانده بود شیر خواره ، چون بزرگ شد ، پدر خویش را از مادر طلب کرد ،

مادر گفت : (( پدر تو گم شده است و به مکه نشانش می دهند )).

گفت : (( من به مکه روم و خانه زیارت کنم و پدر را بدست آورم  و در خدمتش بکوشم )) .

فرمود که منادی کنند که ، (( هر که را در آرزوی حج است بیایند ، زاد و راحله بدهم )) . گویند چهار هزار آدمی جمع شدند ، همه را به زاد وراحله خود به حج برد ، امید آن را که باشد که دیدار پدر بیند .

 چون به مسجد در آمد ،مرقع پوشان را دید ، پرسید از ایشان که (( ابراهیم ادهم را شناسید ؟ )) .گفتند :  شیخ ماست ، به طلب هیزم رفته است ، به صحرای مکه . و او هر روز پشته ای هیزم آورد وبفروشد و نان خَرَد و برِ ما آرد .

پس به صحرای مکه بیرون آمد . پیری را دید که پشته هیزم گران بر گردن نهاده ، می آمد ، گریه بر پسر افتاد ، خود را نگاه میداشت و در پی اومیآمد .تا به بازار در آمد ، و او آواز می داد و برای متاع خود مشتری طلب میکرد ،مردی بخرید و نانش داد ، نان را سوی اصحاب برد و پیش ایشان بنهاد و به نماز مشغول گشت، ایشان نان می خوردند و او نماز میکرد .

ابراهیم  یاران خود راپیوسته وصیت کردی : (( که خود را از اَمردان (پسران  بدکار ) نگاه دارید ، و از زنان نامحرم  ، خاصه امروز که در حج زنان باشند ، و کودکان باشند ، چشم نگاه دارید ))  ، همه قبول کردند .

چون حاجیان در مکه آمدند و خانه را طواف کردند – و ابراهیم با یاران همه در طواف بودند –پسری صاحب جمال پیش او آمد ابراهیم تیز ، تیز در وی بنگریست  . یاران دیدند ، چون آن مشاهده کردند از او تعجب کردند ، چون از طواف فارغ شد ، گفتند ،

(( رحمک الله )) ، ما را فرموده بودی که به هیچ زن و اَمرد نگاه مکنید ، و توخود به غلامی صاحب جمال نگاه کنی ؟

گفت : شما دیدید ؟

گفتند دیدیم .

گفت : دست در خاطر نهید که در گمان ما ،  آن فرزند بلخی ماست ، که چون از بلخ بیرون آمدم ، پسری شیرخواره گذاشتم  ، چنین دانم که این غلام آن پسر است .

و پسر ، خود را هیچ آشکارا نمی کرد تا پدر نگریزد .

هر روز می آمدی و در روی پدر نگاه می کردی .

ابراهیم برآن گمان خود ، با یکی از یاران بیرون آمدی و در پی کاروان بلخ بود ، تا بر حدس خود یقین کند . به میان قافله آمد ، خیمه ای دید از دیبا زده و کرسیی در میان آن خیمه نهاده و آن پسربر آن کرسی نشسته ، قرآن می خواند ، گویند بدین آیه رسیده بود :

قوله – تعالی – (( انٌما اموالکم و اولادکم فتنهُ )) .

ابراهیم بگریست و گفت : راست گفت خداوند من ،(( جلٌ جلالهُ )) . و بازگشت و برفت .

و آن یار خود را گفت : بازگرد و از آن پسر بپرس که : توفرزند کیستی ؟ .

آن کس در آمد و گفت : (( تو از کجایی ))

گفت : ((من از بلخ )) .

گفت : (( تو پسر کیستی ؟ )) .

سر در پیش افکند و دست بر روی بنهاد و گریه بر او افتاد وبگریست .

گفت : (( پسر ابراهیم ادهمم )). . مصحف از  دست بنهاد و گفت : (( من پدررا ندیده ام مگر دیروز ، و نمی دانم تا او هست یا نیست ، و میترسم که اگر بگویم ،بگریزد . که او از ما گریخته است و مادرش نیز با او بود .

درویش گفت : (( بیایید تا شما را به نزدیک او برم )) .بیامدند .

ابراهیم با یاران نشسته بود ، ابراهیم ازدور نگاه کرد ، یار خود را دید با آن پسر و مادرش . چون زن ابراهیم را بدید ، صبرش نماند ، بخروشید و گفت : ((اینک پدر تو )) .

جمله یاران و خلق به یکباره به گریه افتادند ، و پسر از هوش برفت . 

چون به خود باز آمد ، بر پدر سلام کرد ، ابراهیم جواب داد و در کنارش گرفت و . . . .

گفت : (( بر کدام دینی ؟ )) .

گفت : (( بر دین اسلام )) .

گفت : (( الحمد الله )) .

گفت :  (( قرآن میدانی ؟ )) .

گفت : (( میدانم )) .

گفت : (( الحمد الله )) .

گفت : (( از علم چیزی آموختی ؟ )) .

 گفت : (( آموختم )).

گفت : (( الحمد الله )) .

پس ابراهیم خواست تابرود، پسر دست از وی نداشت ، و مادر فریاد میکرد ، و او پسر در کنار گرفته بود .پس روی به آسمان کرد و گفت :

(( الهی اَغِثنی ))  پسر اندر کنار او جان بداد .

یاران گفتند : (( یا ابراهیم! چه افتاد ؟ )) .

گفت : چون او را در کنار گرفتم ، مهر او در دلم بجنبید ،ندا آمد که :

 ((یا ابراهیم ! تدعو مَحبتٌنا و تحبٌ مَعَنا غیرَنا )) .

((ای ابراهیم  دعوی دوستان ما میکنی ؟ و با ما بهم ، دیگری را دوست میداری ؟ و به دیگری مشغول میشوی ؟ و دوستی به انبازی کنی ؟ و یاران را وصیت کنی که در هیچ زن و کودک نگاه مکنید و تو بدین کودک و زن در آویزی ؟ )) .

چون این ندا شنیدم ، دعا کردم و گفتم  :

(( یا ربٌ اَعزٌه ، مرا فریاد رس ، اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد . یا جان او بردار یا جان من . دعای من در حق او اجابت یافت  )) .

اگر کسی را از این حال عجب آید ، گوییم : از ابراهیم عجب نیست قربان کردن پسر را  .

روایت چهارم :   نقل است که . . . .گفت :  شبها به دنبال فرصت می جستم تا کعبه را خالی یابم از طواف ، و حاجتی خواهم ، هیچ فرصت نمی یافتم ، تا شبی باران عظیم  می آمد ، برفتم و فرصت را غنیمت دانستم ،تا چنان شد که کعبه ماند و ابراهیم  .طواف کردم و دست در حلقه زدم و عصمت خواستم ازگناه . ندایی شنیدم که : (( عصمت می خواهی تو از گناه ؟ و همه خلق از من این میخواهند . اگر من همه را عصمت دهم ، دریاهای غفوری و غفٌاری و رحیمی و رحمانیِ من کجا رود و به چه کار آید ؟ )) .

پس گفتم : (( اللٌهم اغفرلی ذُنوبی )) .

  شنیدم که : (( از جهان با ما سخن گوی ، و سخن خود مگوی آن به ، که سخن تو دیگران گویند )) .

در مناجات گفته است : (( الهی ! تو می دانی که هشت بهشت دربرابر اکرامی که تو به من کرده ای اندک است . و در برابر انس دادن مرا با ذکر خویش، و در برابر فراغتی که مرا داده ای در وقت تفکٌر کردن در عظمت تو )) .

در مناجات دیگری می گفت : (( یا ربٌ ! مرا از ذلٌ معصیت به عزٌ طاعت رسان )) .

و میگفت : (( الهی ! آه مَنعرفک فلم یعرفک ، فکیف من لم یعرفک )) . –

(( پروردگارا : آنکه تو را می داند ، تو را نمی داند ، پس چگونه باشد حال آنکس که تو را نمی داند؟ )) .

روایت چهارم :  نقل است که . . . . گفت : وقتی پانزده سال سختی و مشقت کشیدم  ندایی شنیدم که :  (( کُن عبدا ، فاسترحتَ )) .  (( برو ، بنده به معنای حقیقی  باش ، که در ناز و نعمت افتاده ای )) .

(( بنده به معنای حقیقی ))  (( نه بنده خدا باشی و فرمان دیگری ببری  )) .

روایت پنجم : نقل است که . . . . از او پرسیدند که (( تو را چه رسید که آن مملکت را بماندی ؟  )) .

گفت : (( روزی بر تخت نشسته بودم آیینه ای در پیش من داشتند، در آن آیینه نگاه کردم ، منزل خود گور دیدم ، و در او انیسی و غمگساری نَه . وسفری دیدم دور ، و راه دراز در پیش ، و مرا زادی و توشه ای نَه ،  قاضی عادل دیدم ، و مرا حجتی نَه ، . . . . .پس مُلک بر دلم سرد شد .

روایت ششم : نقل است که . . . . روزی درویشی را دید که می نالید .

گفت : (( پندارم که درویشی را به رایگان خریده ای ؟ ))

گفت : (( ای ابراهیم !درویشی را کسی هرگز خَرَد ؟ )) .

گفت : (( باری ، من به مملکت بلخ خریده ام ، و سخت ارزان خریده ام که به ارزد )) .

روایت هفتم : نقل است که . . . . کسی ابراهیم را هزار دینار آورد  که بگیر .

گفت : (( من از درویشان هیچ نگیرم  )) .

گفت : (( من توانگرم )) .

گفت : ((  از آن که داری زیادت بایدت ؟ )) . (( از آن مال که داری بیشتر هم طلب میکنی ؟  )).

گفت : (( بلی )) .

گفت : (( بَر گیر ، که سَرِ همه درویشان تویی ، خود این درویشی نیست ؟ )) .

روایت هشتم : نقل است که . . . . چون واردی از غیب بر او فرود آمد ،گفتی ، کجایند ملوک دنیا تا ببینند : این چه کار و بار است ؟ تا از ملک خودشان ننگ آید .

گفت : (( صادق نیست هر که شهرت خود طلب کند )) . و گفت : ((اخلاص ، صدق نیت است با خدای  تعالی )) .گفت : (( هر که دل خود حاضر نیابد در سه موضع ، نشان آنست که در بر او بسته اند :یکی در وقت خواندن قرآن  ، دوم دروقت ذکر گفتن ، سیٌم در وقت نماز کردن )) .

و گفت : (( علامت عارف ، آن بُوَد که بیشتر خاطر او در تفکربود و در عبرت ، و بیشتر سخن او ثنا بود و مدحت حق ، و بیشتر طاعت باشد از اعمال  او و بیشتر نظر او لطایف صنع بود و قدرت )) .

و گفت : (( سنگی دیدم در راهی افکنده و بر آن سنگ ، نبشته :اقلبِ وَ اٌقرا )) . –

(( برگردان و بخوان )) . گفت : برگردانیدم ، نوشته بود که :

(( چون تو عمل نکنی بدانچه دانی ))                          (( چگونه میطلبی آنچه ندانی ))  .


((( پایان قسمت اول )))

 

 

 

 

 

print



rating
  نظرات

نظری وجود ندارد.

نام
ایمیل
وب سایت
عنوان
نظر
کد CAPTCHA
وارد نمودن کد
طراحی سایت توسط